جبران
سلام
به جبران نبودنهایم امروز دو تا شعر می ذارم.



* بازی در آورده ای
می خواهی داد بزنی
بیا، حنجره ی من برای تو...
آنقدر به خود می تابی آتش می کشی هر سینه ای را
مگر تو را خاکستر کردند و بعد دادند دست دیوانه ای چون من
که اینگونه می سوزانی و نمی سوزی
ای قلم...!!

* سپیده بودی و صبح نمی شدی
کاشته بودی میان پرواز، سقوط..
نه لمس می کردم خاکی زمین را
و نه اوجی سما...
عادت نداشتم فاش کنم رنج قفس را
برای آنکه مانده، میان قسمت و اجبار.
و تو، آن لحظه دانستی که من زندانی ام میان قفس دست سازت؛
خاموش شدی
اکنون هرکس می گذرد از کنار این چوبه
زیر لب داد می زند
طفلک سپیده بود و غروب شد...!!
 
دیگر توان کشیدنم نیست...

انقدر کشیدم و انتظار
دیروز سنگی بودم و
امروز آهی تو خالی...
در  این رگبار احساس خیس می خورم، نمی تابی...
به خود آمدم، نیستی
من بودم پر از خالی
و سکوتی که مرگ را هزاران بار آرزو می کرد...
دیگر توان کشیدنم نیست...!!
 
سنگریزه

سلام

 

این بار شعر از رهی معیری. امیدوارم لذت ببرید...

روزی به جای لعل و گوهر، سنگ ریزه ای

بردم به زرگری، که به انگشتری نهد

بنشانَدَش به حلقه ی زرّین عقیق وار

آنسان که داغ بر دلِ هر مشتری نهد

زرگر، ز من ستاند و بر او خیره بنگریست

وانگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست؟

حیف آیدم ز حلقه ی زرّین، که این نگین

ناچیز و خوار مایه و بی قدر و بی بهاست

شایان دست مردم گوهر شناس نیست

در زیر پای فگن که بر انگشتری خطاست

هر سنگ بدگهر، نه سزاوار زینت است

با زرّ سرخ، سنگِ سیه را چه نسبت است؟

گفتم: به خشم، زرگر ظاهر پرست را

کای خواجه! لعل نیز زِ آغوش سنگ خاست

زان رو گرانبهاست که همتای آن کم است

آری، هر آنچه نیست فراوان گرانبهاست

وین سنگریزه که فرا چنگ من بُود

خوارش مبین که لعل گران سنگ من بُود

روزی به کوهپایه، من و سروناز من

بودیم ره سپر، به خم کوچه باغ ها

این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق

لبریز کرده از می عشرت، ایاغ ها

ناگاه چون پری زدگان، آن پری فتاد

وز درد پا، ز پویه و بازیگری فتاد

آسیمه سر، دویدم و در بر گرفتمش

کز دست رفت طاقتم از درد پای او

بر پایِ نازنین چو نکو بنگریستم

آگه شدم ز حادثه ی جان گزایِ او

دریافتم که پنجه ی آن ماه، رنجه است

وز سنگ ریزه ای، بتِ من در شکنجه است

من خم شدم به چاره گری در برابرش

و آن مه نهاد بر کف من، پای نرم خویش

شستم به اشک، پای وی و چاره ساختم

آن داغ را به بوسه ی لبهای گرم خویش

وین گوهری که در نظرت سنگ ساده است

بر پای آن پری، چو رهی بوسه داده است

خدانگهدار

 
مسافر...


با زبانت می گفتی ولی من نگاهت را شنیدم
تو معصومیت خویش را برای من می خواندی وباز
همان ابهامی که تو را از من باز می دارد...
تو یگانگی دیگرگونگی در این بلاد یکرنگی
و من آن روز تو را از میان آن همه گل سرخ چیدم
آنقدر بوییدم تو را که پژمردی
و گلبرگ گلبرگ بر آسفالت های تا به دندان مصلح آن جاده ی بی پایان واژگون شدی
آن روز تو می خواندی و من
انگار مست یک ترانه یک آواز، در خویشتنم غوطه ور بودم...
چه رؤیایی...!
تو تنها یک کبوتر بر روی بام برفی خانه ی دلم هستی
و من خوب می دانم،
مسافر یعنی خداحافظ...!!
 
من شکستم...

من قطره قطره روحاتیت خویش را گریستم

همان که از آماج حمله ی دیوصفتان پری چهره خود را بر زمین می کشید

در قعر دره ی تاریک وحشت نور را پرستیدم

و در حضیض عالم به وسعت پرواز زجر کشیدم

من معنویت را فریاد زدم

آبی دل را خواستم

و عاقبت عصمت خویش را با شیشه ی عمر دیو اشتباه گرفتم

من شکستم...

 

 
گریز و درد...
به نام خدا
 
 
برای دوستت دارم همیشه وقت بسیار است
بیا و مشق هجران کن در این سودای بی دلها
 
سلام
امیدوارم تعطیلات خوبی را پشت سر گذاشته باشید.. ماه ها، ساعت ها، دقیقه ها و ثانیه هایی سرشار از موفقیت در سال 1387برای شما آرزو می کنم.
با شعری از فروغ فرخزاد این بار هه کلبه ی خاموش خودم را فضای شاعرانه می بخشم و امیدوارم لذت ببرید...
 
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
 
 
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشک های دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
 
رفتم مگو، مگو که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
 
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
 
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال، به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
 
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
 
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم...
 
خدانگهدار        
 
نوروز مبارک...

سلام

 

این عید باستانی را به همه ی دوستان عزیز تبریک و شاد باش عرض می کنم و برای همه ی عزیزان آرزوی سربلندی و موفقیت دارم. امیدوارم که این سال سالی باشد متفاوت با سالهای گذشته و خاطرات خوب را تکرار کنیم و بدی ها را خط بزنیم.

سلامت،

صداقت،

سعادت،

صراحت،

سیادت،

صدارت،

سبزی،

هفت صین طاقچه ی زندگیتان باد.

آخ ببخشید اصلش اینجوری بود:

سلامت،

سعادت،

سیادت،

سرور،

سروری،

سبزی،

و سر زندگی،

هفت سین سفره ی زندگیتان باد...

بذارید به حساب خلاقیت بیش از حد یا توهم با مزه بودن...

عید خوبی داشته باشید سرشار از شادی و خنده و خالی از غصه و گریه

خدانگهدار..

 
حسابرسی...

بالاخره وقت حسابرسی هم رسید...

365روز گذشت. من، تو، ما چه کردیم که لایق بالیدن ماست؟

خداوندا هرچه به نامه ی اعمالم در این یک سال می نگرم، این ترس در اعماق وجودم شکل می گیرد که من که در یک سال اینگونه مردود شده ام، در حسابرسی کلی چه سرنوشتی خواهم داشت.

ای تکیه گاه عالمیان، نگاهمان کن تا آنچه در این سال به عنوان ضرر داده ایم را در سال دیگر جبران کنیم.

خداوندا، یاریمان ده که با خود بیندیشیم کجا ایستاده ایم و کجا باید برسیم، هدف را به ما بنما و در طول راه هم مثل همیشه با ما باش تا راه را گم نکنیم.

خداوندا...

 
میلادت مبارک...

میلادت مبارک

کنون که چشم گشوده ای

به سوی سرزمین عشق...!

تو را کنون مرا بس است

اگرچه قلب خسته ام

غرق تاریکی است

و تابش عشق تو هم حتی

توان امید بخشیدنش ندارد

ولی بتاب که تابش توست که از دام مرگم می رهاند..

خسته و افتاده ام

دستانم را به تو می سپارم

اینبار می خواهم تکیه کنم

بر کوه مردی که عاشقم گشت...

مرا با عشق زنده کن

حال که مُرده کفتری بیش نیستم

بیا و مرا به  پایان رسان

امید زندگی ام ده

دستانم را به تو می سپارم...

 

 

 
اشک...

آیا کسی هست که اشک مرا بفهمد...؟

لبریزم از پوچی

و باز هم در میان گریه هایم می خندم..

آری ! باید قوی باشم

سستی با من سالهاست که وداع گفته

در چشم مردمانی که نمی دانندم...

و باز هم بی صدا می شکنم

با خنده می گریم

و با جنون عاشق می میرم...

 
التماس یک نگاه...

انتظار

چه حس غریبی

التماس یک نگاه...

ذره ذره آتش گرفتم،

سوختم،

خاکستر شدم

تا شاید شعله ی آتش عشقم، نگاهت را به سویم فراخواند.

چشمانم شعله کشید،

داد زد،

کور شد

اما نگاهت را از من دریغ داشتی

این چه انتظار بزرگی است!

بودنت را نمی خواهم

تنها یک نگاه

برای خارج شدن نیمه جانی که در تن دارم،

مرا بس است...

 
چشمانی که مرا نمی فهمند...

شمع وجودم آرام آرام می سوزد

و من آب می شوم

در مقابل چشمانی که مرا نمی فهمند...

آمدم بخندم

تو را دیدم

خنده بر لبم ماسید

مثل همیشه

آرام باش من عادت دارم...

نمی فهمی چرا نگاهم را از نگاهت می دزدم،

نه این شرم نیست

این اوج عشق است

و اوج اضطراب

اضطراب اینکه چشمانم را بخوانی

چه فکر بیهوده ای

تو در خواندن کلام چشم من

و لرزش صدای محزونم

بی سوادترینی...

 
امتیاز دهید
لطفاً نظر خود را در رابطه با این سایت اعلام فرمایید و برای ارسال متن نظر خود به ارسال نظرات مراجعه کنید.
 
ارسال نظرات

 
اشعار تو
 
ورود

شما هنوز در سایت ما عضو نشده اید.برای عضویت اینجا کلیک کنید.

کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.
 
روزشمار
 <<  شهریور   ۱۳۸۷  >> 
ش ی د س چ پ ج
۱
۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸
۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ ۱۴ ۱۵
۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ ۲۱ ۲۲
۲۳ ۲۴ ۲۵ ۲۶ ۲۷ ۲۸ ۲۹
۳۰ ۳۱
 
آمار مشاهدات
بازدیدها
امروز: ۲
دیروز: ۳
شلوغ ترین
روز هفته: سه شنبه
ماه: تیر
ساعت: ۲۰
پر استفاده ترین
سیستم عامل: Unknown
مرورگر وب: Microsoft Internet Explorer 6.x
 
مجموع بازديدها: ۱۵۸۶
مجموع دسترسی ها: ۱۲۷۱۳